حلالت نمیکنم
دلیل دوست نداشتنت را فهمیدم
دلیل همه کارهایت را . با چشم گوش خودم شنیدم
فقط وجود داشتی . وعذابت وزخم زبانهایت و حرفهایی دیگران
وچشمهایی که مرا مقصر می دیدند
ز بان باز میکردی بی معرفت
میگفتی
چرا حالا
این قدر عذابم دادی وداغی که بر دلم نشاندی.
گذر زمان همه چیز را ثابت میکند
ازارهایت مثل خون است می ماندو
پاک نمی شود و من حلالت نمی کنم
مثل سالهایی که رفت و داغی که بر دل نشاندی
مثل اشکهایی که بر روی گونه هایم خشک شد
مثل ارزوهایی که در دل ماند
مثل حبابی که ساخته بودی و من ساده برای زندگی
بمان با ارزوی مرگ با چشمانی به رنگ دروغ
تا با تلنگری بترکد ان چه ساخته ای.
*فاطمه
نظرات شما عزیزان:
ϰ-†нêmê§ |